این روزهای پر از کرختی و وهم و درد و زخم و رنج و اخم و تخم شلمغزهای طلبکار را کجای ضعف جسم بگذارم... به این نشخوار فکری آنقدر غذا نرساندم که مرد؛ اما در صحنهی حقیقت رخ مینماید اخلالگران... این یکی را چه کنم جز گران تمام کردن برایشان؟ سهو سعد سوز... بیکسی زمستان در انتظار پاییز... میدود وهم... رعشق خائف از خروش... دو بگو من سه را کجا کنم جا جای جای جنود جرم...
چه میگویی سهو؟ چه میگویی؟ میگویی که نه مینویسی؛ اما حقیقتا چه مینویسی؟ هیچ حواست هست پاشاندی پاشنهی اصول را؟ راهروی تنگناها و گودال وهم در انتظار سیاهچالهی پایانی... تیغ تیز آفتاب زیر گلویت؛ نبین بمیر به بیماری... اما نه تو چرا بمیری؟ آنان بمیرند که کردند در حقت اینچنین... سهو سمع صادرات خشم... هر چه پیش میرویم عامدانه پیچیدهتر مینویسی... اما نه گام بود در این بین یکی شمس یکی مسیح... بماند که چه گویم حال در این حال بیحال...


