شیطانصفت جادوگر ملعون کم از دهه افتاده به جان زندگیام بهسان بختک... از در بیرون میکنم این جنمنش را از پنجره میآید داخل... گمشو دیگر دراکولای خفته در اخلالگری... گمشو دیگر شر مطلق... گمشو دیگر... از جان من چه میخواهی؟ گمشو... رعش ترس وهم عذاب بلا بلا بلا تو هستی... عامل محرک سمت پنجره تو هستی... آبطلای از درون آهن تویی... برو و دور شو از من و زندگیام ملعون... چقدر باید آیهی نومیدی بخوانم برایت که گم بشوی بروی پی کارت؟ الحق که خود شیطان هستی... الحق که واژههایی که برای توصیف تو صرف میشوند باید دور انداخته شوند چون نجس میشوند... گمشو اخلالگر روان؛ گمشو ملعون.. گمشو حس چسبناک اعصابخردکن... گمشو...
زخمی در حال جان دادن در تعریف تو را هم رها نمیکنی به حال خودش... تنها دلیل حال بد من حضور تو است... تو نباشی وسوسهای نیست... تو نباشی نشخوار نیست... تو نباشی هیچ حس بدی نیست... شاید کسی پز داشتن تو را بدهد... برو به زندگی همانها بچسب... دست از سر من بردار عبد ابلیس... دست از این خستهی گرفتار بردار در حوالی پاییز و بهار ملعون... گمشو...


