همه میگفتند این راه به هیچستان ختم میشود؛ بیتوجه به تمام حرفها، همان پنبهها که قرار بود با آنها سرم بریده شود را در گوشهایم فرو کردم و با پاهای برهنه روی پلههای زبر خیال گام برداشتم...
همه میگفتند این راه به هیچستان ختم میشود؛ بیتوجه به تمام حرفها، همان پنبهها که قرار بود با آنها سرم بریده شود را در گوشهایم فرو کردم و با پاهای برهنه روی پلههای زبر خیال گام برداشتم...