شاید مشکل اون دسته از عزیزانم که امروز بهطور فیزیکی و حتی کلامی کنارشون نیستم این باشه که متصور هستن که دیگه جزو عزیزانم نیستن... درصورتی که ممکنه شخصی تو بلاکلیستم باشه از همهجا ولی با تار و پود وجودم دوستش داشته باشم... شاید با این حال کنارش حضور داشته باشم و بلایی رو ازش دفع کنم یا مشکلی رو حل و حتی اون مطلع نباشه... گاهی دلایل متعددی وجود داره که اتفاق میافته این حذف از زندگیم برای افراد... شاید من تلخم و نمیخوام کسی از این آسیب ببینه؛ شاید من توان هندل کردن انرژی که اون آدم بهم میده یا ازم میگیره رو نداشته باشم... شاید با تمام علاقهم بهش شکی که معمولاً به همه چیز دارم باعث بشه ترجیحم به عدمارتباط باشه... شاید در برههای باشم که نیاز دارم هیچ شوک و درگیری ذهنی باعث تضعیف روحیهم نشه و دهها شاید دیگه... امروز دیگه حتی آدمهایی که خیلی برام عزیز هستن و ارتباط داریم هم ازم دورن از نظر فیزیکی... سهو همه جا هست؛ شاید اون روزی که کلی پرنده شوم برای آسیب رسوندن بهتون سمتتون هجوم آوردن و یه باد وحشی وزید و دورشون کرد؛ یه لحظه کلمهی سهو در اعماق ذهنتون نقش ببنده... نمیدونم...