من از خودت؛ خدات؛ خونوادهت، اون خرما که فرستادی و فکر کردم قصدت تهدیده؛ خمیر زیر دست نونوا؛ خمیازههای پیرمرد نقاش موقع کار اونم توی اون سن که کمرش خمیده شده؛ خشم، خون، خاک، خروش فاقد منطق معترضنماها، از پلیس خوب و بد، از قاضیالقضات شهر، از رئیسجمهور و رهبر و شاه و شیخ و حتی خودم که اینها رو نوشتم با تمام وجودم شاکیم...