هدایت رنجهاش رو فریاد میزد بین جماعتی که کر بودن و غرق در انواع ابتذال؛ حتی به اصطلاح روشنفکرها و افراد پیشروی زمان خودش هم در مفاهیم آکادمیک غرق بودن و اصلاً نمیفهمیدن صادق چی میگه... ته داستان هم با پایان دادن زندگیش باز کسی ذرهای از رنجش رو نفهمید... هدایت نه بهخاطر تبحر در ادبیات بلکه بهخاطر اینکه فهمیده بود چه خبره و تا حدودی شهامت این رو داشت در آثارش بگه چه خبره برام عزیز و محترمه... اگه روزی پام برسه به پر-لاشز مزارش رو میبوسم...