به‌ همین رقص واژه‌ها بر مدار سهو سوگند که ننوشتم جز حقیقت و هذیان و دو پهلوی سرخ کلام از شلاق زبان این خلق خفته در خشم بی‌منطق مرا مرعوب حرکت عقربه‌های ساعت بی‌کسی کرد... خود مریض و مریض‌داری از دیگری که نصف دردهای جسمانی مرا ندارد... گله نیست؛ رنج است که از قلم جاری می‌شود... اشک نیست؛ خون است که از دیده جاری می‌شود... ترس نیست؛ رعب است که به جانم افتاده از اینکه میراث باقی‌مانده از من چه خواهد بود؟ آیا پس از مرگم مانند سلطان پر-لاشز حداقل در اعداد به داد ملت می‌توانم برسم یا نه... یا نه... یا نه... نه صبر کن؛ غم غلاف شمشیر بود یا غلاف شد در مقابل مهمان‌هایی که نباید غم غریب نشسته در چهره‌ام از جیب خالی را می‌دیدند... مگر راهی مانده جز عبور از این برهوت شوم؟ نه حرکت کن سهو؛ گر صد مار سمی در راه باشد هم بلد کنارت هست؛ پس نترس نترس نترس و حرکت کن... حرکت کن هنرمند خوش‌ذوق...

📜 متن

☕️     🥗     🍫     📚     💻

کپی لینک بازنشر درون‌وبلاگی
https://sahv.top/post/821