
بهسان زامبی بر زندگی نکبتبار میان این ملاعین غرق در فساد تحمیل شدهام... زهر در جان و جان در عذاب... رعش در دست و خشم در غلاف... اشک بر چشم و رشک بر این اعداد که سهم ناچیز من در میان آنها هم بلوکه میشود... از جان هنرمندی که از بدو تولد مورد ستم واقع شده چه میخواهید؟ حال باید با غلظت بیشتر نفرینتان کنم؟ میگویم درد دارم و پوزخند میزنید... گر غضب کنم عرش به رعش میافتد... مرا تهدید میکنید؟ هنوز نفهمیدید تحمیل عذاب مضاعف به مظلوم چه عواقبی در پیش دارد... چه در چنته دارید جز آزار خلقالله... ای آن خدایی که مدعی پرستشش هستید بزند به کمرتان... دینداری کدر و کثیف عدهای از شما روی تمام کفار عالم را سفید کرده... چه میخواهید از جان ما شما ملاعین مدعی قدیس بودن؟ دست از سر پر درد ما بردارید... خجالت بکشید... مگر شرف ندارید؟ مگر انسان نیستید؟ به چه باور دارید که به آنچه باور دارید هم عمل نمیکنید؟ تب چه؟ قدرت؟ شهرت؟ ثروت؟ کارد بخورد بر روحتان؛ مگر یک انسان ولو فربه چقدر نیاز دارد برای اشباع شدن... قبلهی کج شما به کجا میرسد که اینطور شیطانگونه عمل میکنید... حق زمان دارد؛ هر دیرکردی در احقاق حق مصداق بارز حقمردم است و اگر در این دیرکردها جانی از دست برود گناه آن به گردن شماست... سهو سهل ساز... تبدیل واژههای بیروح به موجودات زنده کار من بود... نوشتن به سهو در منحنی تکرار کار من بود... اسیر ۵ و ۶ غافل از اینکه ۸ اینجاست و گرو گذاشته شده برای ۹ و ۳ روز و ۴ ماه و ۲ ساعت و ۱ عذاب بیپایان در انتظار صفرهای بیشتر... تلخِ تلخم؛ تلختر از صد روبوستا که ترش میکند حال کدر ما را در این رعش فشرده در قلب... بس کنید؛ دست از سر زندگی من بردارید...