اینایی که فکر میکنن؛ کنجخزی من از تکبر و خودپسندی و غروره یه لول دیگه از عدم شناخت رو از من دارن... من اونقدر زحم خوردم از آدما که میترسم ازشون... ببین اونی که زایید وقتی منو به حال خودم رها کرد که بمیرم؛ آخرم دید حالا میشه پولی از من به جیب زد من رو فروخت در ازای پول... بریم سکانس بعدی... این بچه همه رو آدمفروش میبینه... تاکید میکنم همه رو... خیلی دلم پره... زیاد به دل نگیرید حرفای این روزهام رو... به حق خون جاویدنامها زودتر میمیرم از دستم خلاص میشید... خدا میشنوی؟ بسمالله... زودتر بفرست جناب عزارائیل رو... اونور حرف باهات زیاد دارم...