رو به تصویر آینهی ترک خورده؛ بیکسیام را نظاره کردم؛ خودم بودم و خودم... از آینه رو برگرداندم... کثیر ملتها را دیدم... نمیدانستم بیکسم یا یک دنیا پشتم است... میکروفنهای روشن لبخند را پس از مدتها غم بر لبانم مهمان کردند...
کجای دنیا هستی؟ با شرفها و بامعرفتهایش فارغ از رنگ و نژاد و حرفه و دین و زبان و ... دوستان ابدی ما هستند... ❤️
من الآن باید حداقل تو مطب دکتر متخصص میبودم؛ ولی ترجیح دادم درمان رو رها کنم و بشینم تا روز مرگم میراث هنریم رو جمعبندی و ثبت کنم... فقط بدونید اگر این اقتصاد سالم بود و بازار آزاد وجود داشت؛ من با این تخصص و هنر نه در این شرایط بلکه در شرایطی بودم که باید در کاخ زندگی میکردم... نه من، بلکه تمام کسایی که فعالیت هنری در این سطح انجام میدن و حتی بالاتر... برید و هنرمندان اروپا و آمریکا رو ببینید؛ زندگیهاشون رو؛ آسایش و رفاه و احترامشون رو... ولی ما تو ایران فقط یه کارت ملی هستیم؛ و حقوق یه زندانی و مجرم از ما بیشتره... چون اونها حداقلش به درمان تا حدودی دسترسی دارن... ظلع سوم مثلث اهمیتی نداره... در جریانید...
هر بار یهجور آزارم دادن... بعد یه آفتزاده برمیگرده میگه کسی باهات کاری نداره که... معلومه که باید ماله بکشی روی کار کسایی که نونت رو میدن...
اگه با کسی خواستید وارد رابطه بشید و یا ازدواج کنید و اون معتقد بود مرد نباید در کار خونه کمک کنه؛ به انتخابتون بیشتر فکر کنید... چون این نه تو فرهنگ ایرانی بود، نه اسلامی، نه حتی غربی... یه چیز مندرآوردیه که مردا برای خودشون ساختن... درسته که بیشتر وظایف خونه رو اونی باید انجام بده که در مقام خانهداره، و معمولاً خانمها هستن؛ ولی این به این معنا نیست که بقیه اعضای خونه نباید کاری کنن...
صبح تا الآن هیچی نخوردم نمیتونم رو پام وایسم؛ میگه برو بار دست مامان رو بگیر... مرد مغزت خرابه؛ جسمت که سالمه برو یه باری از دوش ما بردار... اینو هم نمیگفتم پاره میشدم از پر بودن دلم... ادبیاتم در قبال پدرم و یه بزرگتر و آدم بیمار درست نیست؛ ولی هنوزم داد میزنه پایین بیام... سلامتیش حفظ بشه؛ جسمش ده برابر من سالمتره بزنم به تخته؛ دست به سیاه سفید نمیزنه... خدایا...