در حالی که صبح بهخاطر کار اداری و پیگیریهای بعد از ظهر نتونستن بخوابم و الانم خوابم نمیبره نمیتونم نگهبانی شب رو بیخیال بشم؛ چون ممکنه به قیمت جون کل اعضای خانواده تموم بشه... باور کنید یا نکنید مراقبت از بیمار آلزایمری خیلی آدمو فرسوده میکنه... چرا سینگلم؟ چرا ازدواج نکردم؟ چرا توی رابطه عاطفیم گند زده شد؟ چون نمیخواستم این زندگی رو به کسی تحمیل کنم... کاش تموم شه یا تموم شم... پیر شدم توی اوج جوونی... دلم میخواست یکی در حالی که سرم روی پاشه؛ موهام رو شخم بزنه و بگه نگران نباش همه چی درست میشه سهو... مطمئنم؛ مطمئنم هرگز عقب موندن ما دلیلش بیعرضگی خودمون نبود... میبینی که...

تو حتی اگه بپرسی و مطلع بشی آلزایمر چیه هم روانت بههم میریزه... چه برسه که من دارم در شرایط مراقبت از بیمار زیست میکنم...
...
سواستفاده از جایگاه؛ روئیت س*** داغ... ۲۵ شهریور ۹۹ تخت بیمارستان اعصاب و روان... چرخهی چسبناک وسواسها... اعتیاد تجویزی به قرصهای اعصاب... درد درد درد درد درد درد تحمیل درد به نقاط آسیبدیده... خودم بودم و خدایی که میگویند هست و من هم تا جایی به وجودش باور دارم؛ یک آیپد قدیمی؛ آبان ۹۹؛ ساختار خلق شد... ۹ آذر ۹۹ ساختار منتشر شد... ساختارمند عذاب یافتم از اینجا به بعد...