


لطیفهای بگو؛ از همان لطیفههای مسخرهای که هوش مصنوعی میگوید؛ فقط سخنی بگو بانو... این سکوت مرگبار مرا میکشد در گسترهی توهماتم...

این پردهی پنجرهی مشرف به کوه گچی را کنار بزن تا معلمی که سرفههای خشک امانش را بریده ببینی و بفهمی برای رسیدن به این نقطه چه کسانی چه هزینههایی از جان دادند... آنگاه شاید این اعداد برایت غیرمنطقی جلو نکند... جان پای این هنر خرج شد؛ میفهمی؟ جان... فرم و محتوا را رها کن؛ من از زندگی واقعی هنرمند حرف میزنم...

اگه تو زندگیت اونقدر لطیف بود که اون زمختی و آسیب و مچاله شدن رو تجربه نکردی، دلیل نمیشه که اگر کسی داره ازش حرف میزنه فکر کنی داره خالی میبنده... بعضیا اتفاقاتی رو تجربه میکنن که بعضیای دیگه حتی مغزشون قدرت هضم فکر به اون رو نداره... چه برسه به اینکه بخوان تجربهش کنن...