
لطیفهای بگو؛ از همان لطیفههای مسخرهای که هوش مصنوعی میگوید؛ فقط سخنی بگو بانو... این سکوت مرگبار مرا میکشد در گسترهی توهماتم...

این پردهی پنجرهی مشرف به کوه گچی را کنار بزن تا معلمی که سرفههای خشک امانش را بریده ببینی و بفهمی برای رسیدن به این نقطه چه کسانی چه هزینههایی از جان دادند... آنگاه شاید این اعداد برایت غیرمنطقی جلو نکند... جان پای این هنر خرج شد؛ میفهمی؟ جان... فرم و محتوا را رها کن؛ من از زندگی واقعی هنرمند حرف میزنم...

نور مهر دوست یا آتش انتقام دشمن توفیری نمیکند؛ من آن پروانهی نحیف مبتلا به میگرن هستم که بالاخره خواهم سوخت؛ زیرا تو هر از گاهی بهرسم کینه تصمیم میگیری باران رحمتت را در این آسمان بیکسی از من دریغ کنی... حتی آنگاه که میدانی بیش از هر زمانی به حضورت نیاز دارم... هذیان بهرسم دو جایگاه دو رسم تازه و راه و دو شک و دو اعتماد و دو چوب و دو چرخ و دو ظن بد به تابلوهای انبار شده در اتاقم... گاهی هم متصور باش آنقدر گرمای حضورت زیاد است که از ترس سوختن از تو میگریزم... راستی؛ اعداد دیگر مرا نمیترسانند... درضمن این متن را هم به خودت بگیر...






