گر نباشد غم ندارد جانی برای جا ماندن زیر فرشهای خانه... گر نباشد کوهیم و استوار در بحران... نامش سیاست؛ بیپدر و مادرش شیطان...
فشرده در هجوم طوفانهای ناحق و سپاسگزار حق باران؛ که آسمان را تا آذر حمل میکند و زمستان را وصله میزند به پاییز...
- میان بهار حرف از پاییز و زمستان به چه سبب؟
- ما بیگناهانِ طالبِ خورشیدِ تابستانیم؛ ولی مصلوب به سرمای جانسوز بهمن داریم بهتدریج جان میدهیم...

رقاص غرق در اقیانوس رنگها به خیال چنگ زده و هر نوعی از واقعگرایی را پس میزند؛ تا شاید حداقل کمی ،حداقل کمی بتواند میان این رباتهای از جنس گوشت، احساس انسان بودن کند...
صورت استخوانی خیس از عرق شرم و اشک و باران و ذوب در خیال خام رهایی بهرسم نوشتن بر مزار فرهنگ... شلیدن قلم در این بلبشو ممکن نیست؛ چون من شفافتر از شیشه و زلالتر از آب مینویسم؛ تنها ذهن بصیر میطلبد درک و هضم این واژههای در هم تنیده...





