میان راه ناهموار عبور از منحنی تکرار حتی بهغلط اتفاق میافتد و میافتد راوی از چشم عوامالناس و خواص گلریزان آزادی را به دو پهلوی کلام وصله میکنند... عطش عشق یا به تبخیر خشم محتاج است یا به تصمیم مرد جنگی در میدان نبرد برای رسیدن به معشوقهاش؛ خواه زیبارویی باشد خواه پول باشد خواه شهادت خواه ملال دروغین برای مظلومنمایی... هذیان است دیگر؛ جاری میشود از دل بیقرار تبدار خرد...
این بساط صلات که عدهای راه میاندازند در برهوت عقاید خشک، مصداق بارز ترک دنیا برای کسب دنیا است... مکاسب نخواندم ولی خوب رموز کسبوکار آنان را در این سالها از بر شدم... دشمن اصلی دین خود دینداران همیشه حاضر در صحنه هستند؛ نه ما کافران خفته در دل خلوت خویش...
به گرمای وجود یار راهبلد فکر کنم یا چرک چسبیده به دیوار این دخمهها؟ به تمنا فکر کنم یا خیال؟ به سوزش معده از فشار عصبی یا سیگاری که بهظاهر قرار است آرامم کند ولی بیشتر باعث آسیب و سوزش زخمهای درون میشود؟ زخمهای یک پیکره بر پیکر نیمهجانم جا مانده و تو تسریع مرگ به دست خویشتن را نمیبینی و بهدنبال سود و زیان میان این هذیانها هستی... چرتکهای بینداز و ببین ماندن کنار این لت و پار پرتوقع میصرفد یا نه... قطعاً پاسخ تو حتی اگر آن را بیان نکنی نه است... اما چرا ماندی را نمیدانم؛ شاید تو دیوانهتر از منی... دستان دعا سوی آسمان بهمنظور طلب خیر برای خلقالله و خمیر لهشدهی روح ملتهبم زیر پای این ملاعین مصلوب به قدرت...
رنگهای سرکشیده تا فلک همیشه زیبا نیستند شاید؛ شاید گاهی تمام آنچه خلق میشود بهمنظور مادیات است... آنقدر معنوی نگاه کردیم به همه چیز که حواسمان به جیبهای خالیمان نبود و تا به خود آمدیم دیدیم ما ماندیم و تلنبار قبض و چک و قسط و یادداشت موعد مقرر بانک و صد کوفت دیگر که میز تحریرمان را اشغال کرده...










