اینک به پروانههای خوش خط و خال باشرف دستور گره میدهم؛ در همان نقطه که ایستادهاید کینهی رنج خویش را به انتقام گره بزنید و کاسبان خون تا پ*یوزهای تاجر ابتذال را به بدترین دردسرها بیندازید... زندگیشان را نابود کنید؛ کار از فرهنگسازی گذشته؛ بیچاره و آوارهشان کنید...
کار به تفنگ نمیکشد؛ از خشم و نعرهی ما نابود خواهید شد؛ ساکنان تمام کاخهای ظلم... نقاشهایمان به نعرهی رنگها ویرانتان خواهند کرد؛ نامتقارنترینها را تجربه خواهید کرد در ادامهی مسیر... بنیانتان ویران خواهد شد... به نعره... به نعره... به نعره...
نمیشوید خلاص از سهو حتی پس از مرگش؛ که نوشتهها گر در رایان حذف شوند و در عیان سوزانده؛ ذهنهای تسخیر و فتحشدهی همراهان به سراغ شما ملاعین خواهند آمد... تازه نقطهی عطف ماجرا آن جایی است که سهو دیگر نفس نکشد... رقص برگهای پاییز و بهار بر مدار سهو سورئالترین تصاویر زنده را به زائران مذارش هدیه خواهد کرد... شما مشتی بیارزش مصلوب به دنیایید و ما بینوایانی که حریف میطلبد حتی جنازههایمان در این کارزار...
از قاب کهنه بیرون پریدم؛ من رقص هذیانها زینپس در محور غلطنویسیها به نمایش خواهم گذاشت... شروع مجموعه پسافرجآم...



