آب دستته بذار زمین بدو بیا مشتی؛ هوا بدجور پسه... اینجوری متقاعد میشی؟ دِ بیا دیگه...
ابتهاج چپ بود...
هدایت دیوانه بود...
فروغ افسرده بود...
نیما شعر نمیفهمید...
آلاحمد فراماسون بود...
بزرگ علوی منحرف بود...
معروفی فراری بود...
شاملو کوچهبازاری بود...
سهراب غیرسیاسی بود...
و...
مشتی برچسب و حکمِ تقلیلگرایانه؛ هرکدام چوبی برای زدنِ یکی از ادیبان معاصر...
یکی را با سیاستش کوبیدند، یکی را با روانش، یکی را با زندگی شخصیاش، یکی را با زبانش و دیگری را با نسبتهایی که هیچگاه نتوانستند جای آثارش را بگیرند...
اگر چنین ببینیم، از ادبیات معاصر چه میماند؟
بروید همان حافظ و سعدی را بغل کنید و تا قیامت به آنان افتخار کنید...
یا رب رخصت... 🖐
اول به حق ۲ پس از ۹ ویرانی تمامی کاخهای ستم...
دوم به حق دو چوب و یک سنگ غرق شدن تمام فاسدان و بسترهای فساد در اشک ستمدیدگان...
سوم به حق مادر؛ بر باعث و بانی رنج ما تا ابد لعنت...
چهارم به حق دو برادر وقوع آن واقعهی آخر...
پنجم؛ فتح...
اینا برای توی قلمفروش که وصلی به نهادهای قدرت اتفاق نمیافته؛ درگیرش نشو... این ما مستقلها هستیم که حتی هزینه تامین امنیتمون هم خودمون میدیم...




