پایکوبی واژههای درصدد ثبت شدن در دفتر اسناد سهوی بر مدار جنون رسم میکند تصویر تار ترک شدن از قبیلهی تنهایی و ساحل بیفردای ابدیت را... آری ابد فردا ندارد؛ درواقع ابد دیروز هم نداشت... این ما بودیم که در یک رقص شوم شادی را دادیم و غم گرفتیم؛ و چه کسی میفهمید جز این نسل سوخته در بازارگرمیهای چپ و راست که قدرت، همان گاز مهمانشده در ششهای هدایت در پاریس بود... حیف و صد حیف که اینجا هنر معنا ندارد برای اهلش و صرفاً مصرفکنندهی آن هستند و نه زیستکنندهی آن... اگر داشت هدایت در غربت نمیمرد؛ شاید هم اصلاً اینطور نمیمرد...
طالب آنچه هستم که بوی اشتیاق به زندگی بدهد... وزن خیال خام و خیال پر کشیده از بام تنهایی شاید یکی باشد ولی طول آنها هیچ نسبت ملموسی با یکدیگر ندارد... زندگی تو بهسان شبهای جمعهی تابستان است و زندگیام بهسان غروب دلگیر جمعهای در اواخر پاییز؛ هر دو تعطیلیم؛ ولی این کجا و آن کجا...





