شیرینی شهد کنج لب و چکمه‌ی فرمانده‌ی زن روسی و پرواز به سوی ابدیت و شریان شعور شعری که نمی‌دانم چند شاه وجودش را حس می‌کنند... اما اعضای انجمن همیشه کلافه از تصمیم‌های سطحی وزرای بی‌نسبت با سیاست و به فنا دادن همه چیز در کسری از ثانیه هستند... شرابت را بنوش درگیر این هذیان‌ها نشو..‌.

به‌عمد نه درست عمل می‌کنی نه غلط؛ تو یک ساکن ایستاده در آستانه‌ی دری که نه اجازه می‌دهی کسی داخل شود و نه وارد... پس‌مانده‌ی دویدن‌های کدام شاعر کهن برای زندگی هستی نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم این جایی که ایستاده‌ای جای درستی نیست...

فشرده در هجوم طوفان‌های ناحق و سپاسگزار حق باران؛ که آسمان را تا آذر حمل می‌کند و زمستان را وصله می‌زند به پاییز... 

- میان بهار حرف از پاییز و زمستان به چه سبب؟

- ما بی‌گناهانِ طالبِ خورشیدِ تابستانیم؛ ولی مصلوب به سرمای جان‌سوز بهمن داریم به‌تدریج جان می‌دهیم...