به دو نور از دو زاویه به دو پیکر پاک که رد گلوله بر بدن داشتند سوگند که این ملاعین این‌سوی ترازو با آن‌سوی این ترازوی منحوس را به‌رسم آدم‌فروشی با خون تراز می‌کنند... حال تو تا صبح برایم از عدالت نطق کن... من خوب می‌دانم از کلاه شعبده‌ی سیاست و سیاستمدار عدالت بیرون نمی‌آید...

من کاره‌ای نیستم؛ فقط آزار دادن بچه‌ای که از بدو تولد مورد ظلم واقع شده تا جایی که مادرش تا چند روز اول نه شیر بهش داده و نه حتی شیر خشک و با آب‌ سیرش کرده؛ و خودش هم در تمام این سال‌ها وقتی مورد ظلم واقع شده جز خدا کسی رو وکیلش نگرفته؛ تاوان سنگینی داره...

از دو پهلوی کلام دستگیری از نیازمند بدل زده شد به دستگیری آن که از سر نیاز خلاف می‌کند؛ حال چه این سوی ترازو بایستید چه آن سو آن قپان روبَه‌رو تراز شدنی نیست...

هذیان می‌چکد از ناودان خیال و ما با تب حاصل از مصرف آب آلوده، چشم به آسمان دوخته‌ایم برای قطره‌ای آب بی‌شبهه...

بعضاً پیش میاد که یک رفتاری از آدمی می‌بینم که باعث میشه اون رو آدم ناامنی بدونم و یا کنارش احساس راحتی نکنم و یا از اشخاصی آسیب دیدم بابت اعتماد بی‌جا و ... که این موارد باعث میشه ارتباطم رو کاملاً قطع کنم با اون اشخاص و حتی تمام تلاش‌هاشون برای برقراری ارتباط دوباره رو بی‌نتیجه بذارم...

مثلاً ممکنه اون شخص بهم زنگ بزنه و من جوابش رو ندم و یا بیاد دم در خونم و من حاضر نباشم تا دم در براش برم و دکش کنم بدون تعارف...

یه موقع‌هایی بهم می‌گن چقدر کینه‌ای هستی و یا کینه‌ای نباش و ببخش و ... ولی خب من اصلاً کینه‌ای از کسی به دل ندارم و حتی بحث بخشش هم یه چیز نادرسته؛ چون من اصلاً دلخوری ندارم که بخوام ببخشم یا نبخشم! من فقط دارم این‌طوری از تکرار آسیب‌هایی که اون شخص ممکنه بهم بزنه جلوگیری می‌کنم؛ و فکر می‌کنم هر کسی حق داره با این برخوردهای قاطع دایره‌ی امنی برای خودش ایجاد کنه که کمتر آسیب ببینه از آدم‌های نادرست و ناامن زندگیش...

یخ بر پوست در حیات یا یا یخ بر جسم در وفات؛ این نگاه شهوانی یا آن نگاه عرفانی؛ چشم منور شده به نور حق یا پر شده از شراره‌های آتش یار...

بدون علامت سوال و بدون پرسش‌محوری می‌شود بدل زد از رد و خط بحران به آنچه بدنِ عریان است به‌ظاهر اما معمای خلقت را در خود جای داده...

خاطرجمع کردن کواکب از حبوط آدم و خاطر جمع بودن شیطان از فریب حوا و آدم و این بشر مثل خر در گل مانده و باتلاق ترتیب‌ داده شده و دست و پا زدن احمقانه و بمب و موشک و نبود پوشک کودک و استمنا در نبود یار و بی‌منطقی فلاسفه و سیاست کپک زده و مستی دولتمردان و همه و همه را یکجا می‌شود گذاشت روی میز و گفت: این دنیای کثافت شما یکجا چند؟

حال یخ میان قفسه‌ی سینه بگذاری و تا شرمگاه بکشی و باقی ماجرا چه فایده وقتی یارت یار تو نیست و چشم به آن دیگری و داشته‌هایش دوخته؟

نه اشتباه نکن؛ من اهمیت دادن به جزییات در رابطه‌ی جنسی را کوچک نمی‌شمارم؛ بلکه دارم این حقیقت را در صورتت می‌کوبم که از قدیم گفته‌اند: بی‌مایه فطیر است...

حال تو تا صبح صد نطق کهنه بیاور و بازنطق کن؛ جهان بر مدار پول می‌چرخد جان من...