
به گرافیت مدادت سوگند؛ اگر در بهار پیشرو زنده باشم، به تو نشان خواهم داد که آینه ملتمس به بوم سفید مینگرد تا شاید در زورآزمایی دوستانهمان خردهشیشههایش را به پیکر تفکرمان تزریق کند. اما تنها یک کورسوی چراغ کافیست تا انعکاسش خیانتکاران را در تاریکی هم که شده نمایان کند؛ از من نخواه حتی درظاهر به تو خیانت کنم؛ از پسش بر نمیآیم... خیانت به تو خیانت به خودم است... سهوِ مرعوب از دیدن خویش در انعکاس اشکهایش را در آغوش بگیر...

مهر میفهمی؟ اینکه انسانها فارغ از جنسیت دوستداشتنی هستند را چه؟ نکند دوست داشتن و دوست داشته شدن هم حرام است؟ نکند عشق ورزیدن به همنوع هم خلاف شرع است؟ نکند اگر زنی برای درد مرد غریبهای و یا پسری برای درد دختر غریبهای بغض کند هم جرم است؟ مهر میفهمی؟ سوختن هنرمندی در آتش خشمی که اندوه هموطنانش به جانش انداخته را چه؟ او خواهرم است، برادرم است، پدرم است، مادرم است، دوستم است... همهی آن جانهای عزیز؛ همه اینهایی که هنوز زنده مانده و چشمانتظار فردایی روشن هستند... برای بار سوم میپرسم: مهر میفهمی؟
و دو کوه از واسطههای پنهان دو آیه تلاوت کردند...
اولی گفت: این عمل خیر است...
دومی گفت: این عمل شر است...
سومی گفت: نه خیر و نه شر است...
چهارمی گفت: پس چه؟
آن پنجمی من بودم که سکوت کردم...
آغاز

همیشه از همان صفحهی نخستِ زندگی—جایی که سختترین امتحانها برای والدین رقم میخورد—میتوان فهمید بشر تا چه اندازه عجیب و پیشبینیناپذیر است.
۳۳ سال پیش، در روز شنبه یکم فروردینماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک، چشم به جهانم گشودم؛ شاید بتوان گفت در تمام ابعاد، از نخستین صفحهی تاریخ، پا به این جهان گذاشتم. البته این جمله کمی انتزاعی است، اما خب ماجرا باید کمی شاعرانه پیش برود دیگر...
بعد از تولدم، به دلایلی که هیچوقت بهطور کامل نفهمیدم، والدینم تصمیم گرفتند مرا به خانوادهای دیگر بسپارند. خانوادهای که مرا بزرگ کردند انسانهای بسیار خوبی هستند و هیچچیز برایم کم نگذاشتند. اما راستش را بخواهید، همیشه بخشی از ذهنم درگیر تصویرسازی صورت زنی بود که مرا به دنیا آورده است، و بخش دیگر، گرفتار پرسش از چیستیِ ماجرای تولدم.
اگر بخواهم حقیقت را بگویم، هرگز دوست ندارم مادرم را ملاقات کنم. راستش نمیدانم چرا همهی اینها را برایتان گفتم؛ اما انگار نیاز داشتم آنچه سالها در ذهنم مانده بود را با شما دوستان خوبم در میان بگذارم.

با سیاستهاتون در طی این سالها ملتی ساختید که حتی خودشون رو دیگه نمیتونن گردن بگیرن؛ مسئولیت کارهاشون که پیشکش...
وقتی خودتون هم گردن نمیگیرید اشتباهاتون رو و سعی میکنید گردن هم بندازین؛ از ملتی که اتفاقاً حق هم دارن بابت این گردن نگرفتن مسئولیت کارهاشون چه انتظاری دارید؟
مملکتی که توش هیچ ثباتی وجود نداره و هیچکسی با خیال راحت نمیتونه به هیچکسی قولی بده...
هر کسی طبق شرایطش حساب میکنه روی یه سری قولها و ورودیهای مالی که داره و طبق اونها تصمیم میگیره برای کاراش...
الان اونی که تمام درآمدش به اینترنت جهانی وابسته بود و قسط و چک و کوفت و درد و مرض داره چیکار کنه؟ دزدی کنه؟ گدایی کنه؟ چیکار کنه؟ میدونم کسی مثل شما که دزده قطعاً راهحلش هم دزدی خواهد بود... شما درد نمیکشید که درد ملت رو بفهمید.
تف و لعنت و نفرین ابدی به هر کسی که به این ملت صبور و کشور و خاکش جفا کرد...

