و دو کوه از واسطههای پنهان دو آیه تلاوت کردند...
اولی گفت: این عمل خیر است...
دومی گفت: این عمل شر است...
سومی گفت: نه خیر و نه شر است...
چهارمی گفت: پس چه؟
آن پنجمی من بودم که سکوت کردم...
آغاز

همیشه از همان صفحهی نخستِ زندگی—جایی که سختترین امتحانها برای والدین رقم میخورد—میتوان فهمید بشر تا چه اندازه عجیب و پیشبینیناپذیر است.
۳۳ سال پیش، در روز شنبه یکم فروردینماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک، چشم به جهانم گشودم؛ شاید بتوان گفت در تمام ابعاد، از نخستین صفحهی تاریخ، پا به این جهان گذاشتم. البته این جمله کمی انتزاعی است، اما خب ماجرا باید کمی شاعرانه پیش برود دیگر...
بعد از تولدم، به دلایلی که هیچوقت بهطور کامل نفهمیدم، والدینم تصمیم گرفتند مرا به خانوادهای دیگر بسپارند. خانوادهای که مرا بزرگ کردند انسانهای بسیار خوبی هستند و هیچچیز برایم کم نگذاشتند. اما راستش را بخواهید، همیشه بخشی از ذهنم درگیر تصویرسازی صورت زنی بود که مرا به دنیا آورده است، و بخش دیگر، گرفتار پرسش از چیستیِ ماجرای تولدم.
اگر بخواهم حقیقت را بگویم، هرگز دوست ندارم مادرم را ملاقات کنم. راستش نمیدانم چرا همهی اینها را برایتان گفتم؛ اما انگار نیاز داشتم آنچه سالها در ذهنم مانده بود را با شما دوستان خوبم در میان بگذارم.

با سیاستهاتون در طی این سالها ملتی ساختید که حتی خودشون رو دیگه نمیتونن گردن بگیرن؛ مسئولیت کارهاشون که پیشکش...
وقتی خودتون هم گردن نمیگیرید اشتباهاتون رو و سعی میکنید گردن هم بندازین؛ از ملتی که اتفاقاً حق هم دارن بابت این گردن نگرفتن مسئولیت کارهاشون چه انتظاری دارید؟
مملکتی که توش هیچ ثباتی وجود نداره و هیچکسی با خیال راحت نمیتونه به هیچکسی قولی بده...
هر کسی طبق شرایطش حساب میکنه روی یه سری قولها و ورودیهای مالی که داره و طبق اونها تصمیم میگیره برای کاراش...
الان اونی که تمام درآمدش به اینترنت جهانی وابسته بود و قسط و چک و کوفت و درد و مرض داره چیکار کنه؟ دزدی کنه؟ گدایی کنه؟ چیکار کنه؟ میدونم کسی مثل شما که دزده قطعاً راهحلش هم دزدی خواهد بود... شما درد نمیکشید که درد ملت رو بفهمید.
تف و لعنت و نفرین ابدی به هر کسی که به این ملت صبور و کشور و خاکش جفا کرد...

ماسیده به کنج خانه ملتمس موریانهها را در آغوش میکشم تا شاید کمی عطر همبستگی به تنم بچسبد و بتوانم کمی حداقل کمی از این تارک دنیا بهرسم خطکشهای چکستهی جغرافیا بودن دست بردارم.
آه سهو آه؛ میبینی آشفتگی خیالم چقدر جملهها را طولانی و نامفهوم کرده؟ میبینی عریانی قلم هم نمیتواند این تاریکی و ابهام غرقکننده را کم کند؟
میبینی چقدر تنهاییم؟
چند تن دیگر باید به خاک هدیه کنیم تا خدای خیالیمان راضی شود شر این ملاعین را از سرمان کم کند؟
تشکیک کشیشها در پاکدامنی مریم کم بود؛ حال باید بازی دوپهلوی مسیح و آخوندها را هم از سر بگذرانیم...

از بت تو بهت زده بر حرف ثانی سهو که عرب را معدوم به قافیه و عجم را محکوم به زاویه داشتن با حکومت ابلهان تازی کرده مینگرم.
جایی نوشتم که بدن زن یک اثر هنریست؛ نمیخواهم بگویم حرفم را پس گرفتهام؛ بلکه میخواهم تاکید کنم که حرفم با تمثال آغشته به سهو تو ابد تثبیت شد؛ و زن زندگیِ آزادی در فردای ایرانم را تضمین میکند.
حتی اگر تمام تمامیتخواهان دنیا بهدنبال سرم باشند سر دادن در این راه به گرد پای آزادیآموزی شما که حق اختیار تن را دارید به این سبکمغزان میفهمانید نمیرسد.

