به شمس ثانی دو حبه قند آلوده تعارف کردی؛ خون در رگهای فلسفه خشک شد؛ دو مناره چرخیدند به دور کعبه و چشمان دو دو زده ثور فلکی همینطور که ث را جایگزین ص کردم و حجله به اعتبار س ه و هجله نوشته شد و کسی زیر لب گفت این بیسواد را ببین، بیثباتی صاعقهوار را به سفرهای که بوی نفت میداد مهمان کردم... آری قندان باید؛ دو حبه قند آلوده را بگذار جلوی این خوکهای زردمنش زردنویس زردموی... گفتم یا رب رخصت که رخت عزا از تن خارج نشود در عالم هنر تا عزادار کنیم تمام هیبت ظلم را به زهر کلام... هیس؛ اینجا برهوت تکفیر عشاق است؛ از عشق ننویس... این موجودات به لباس بدننما اقوا میکنند و بعد به یک بوسه روح طعمه نزد ابلیس گروگان گرفته میشود...

کامل آنچه به حسن صباح ناقص رسید و باعث گمراهیاش شد نزد ما آل فاروق اعظم است... نه به سند و سیاهیهای روی سفیدی که بهرسم خون... نتیجتاً گر تاریخ در هم آمیزد صباح شاگردی از شاگردان سهو است... دو پهلو نیست کلام عزیزدل و بدان به کم از پلک خنجر در کنار بستر فاسدان ظاهر شود؛ این خط و این نشان... چه میگویم؟ تو فکر کن هذیان... سهو سین از سرخ گرفت و ها از هذیان و واو از ۶ کل اثر هم به زبان کفار به رسم بصر و هم به زبان ابجد بهرسم ردیف...
باد له نمیشود بادبادک متخاصم... باد له نمیشود ای بادبادک زبون که تا کار بیخ پیدا میکند گارد مظلومیت میگیری... باد له نمیشود حتی اگر صد شاهد دروغین جور کنی و با اوباش شبهوکیل بخواهی گامی برای آسیب به من برداری... چون نفس ما حق است و نفس شما گرمای دوزخ را در خود حمل میکند... خود خوب میدانید که میدانیم که هستید و اگر افشا نمیکنیم دلیلش این است که شما را خدا زده بیچارههای بیهویت...


