رقص رنگها بر پیکر دیوار، پس از اولین هجوم نقاش به آن، شاید به آنی، آنی که آتیه را مصلوب به دورستان کرده، بچسباند به کنج شب...
بس کن سهو! اینهمه پیچیدهنویسی به چه سبب، مرد؟ کجای ترازوی عدالت، منقش به هذیان بوده که تو از هذیاننویسیهای مترصد به انهدام شر دست نمیکشی؟
عدلیه، عدلیه است و اینجا وبلاگ من؛ مگر من برای قضات اینگون مینویسم که تو خرده میگیری؟ اصلاً گیرم برای یک قاضی، هذیانوار آنچه باید را نوشتم؛ اصلاً بر فرض، بنا بر حفظ محرمانگی؛ تو مگر شک داری به حقیقت پنهان میان همین واژههای مکتوم؟
تو خود خوب میدانی من چه میگویم... اگر مرد میدانی، برخیز به تفسیر، بدون رأی شخصی... از این غرها چه حاصل میشود، جز خرداعصابیِ ما...