گفتم عریان شو؛ دستت سمت دکمههای پیراهن رفت...
رو برگردانم و گفتم: حجاب روح کنار بزن بانو؛ سهوِ پی حل شدن در بنیان وجودت را با گوشت و پوست و استخوان چه کار؟
گفتی: نمیشود عریان تام شد برای غریبهای که حتی در این تاریکی چهرهاش نمایان نیست...
شک بردم به تو؛ بو کشیدم فضا را... سم حل شده سرم را سنگین کرد... کمی نشئهی سم و کمی نشئه حضور حجمی که در پیکر یار ظاهر شد...
نزدیک شدی دست به سمتم دراز کردی؛ دستت را گرفتم؛ یخ بود بهسان سنگی در کوهستانهای اقلیم...
آمدی به حال متن و گفتی: اقلیم؟ کدامش؟ سهو به خودت بیا... اینجا عالم هنر است...
حتی نمیدانم دو پر پارههای جملههای پایانی را من گفتم یا او... یکی شده بودیم و ممکن نبود تشخیص... خیس بودم از عرق شهو یا شرم... برق چشم شهود پنهان بود که من را به خود آورد... دویدم... سمت بینهایت دویدم و هنوز هم دارم میدوم...
گفتمت پنج ولی نگفتمت قلب وارون یا که قانون... فاروق یا که قارون... نگفتمت؛ پهلوی یا مجتبی... پنج حرف نام پژمان یا گلولههای مهمان... هذیان یا که برهان... آرامش یا بحران... امکان یا کتمان... پاریس یا تهران... خمینی یا سلمان... آلمان یا ایران... ابوذر یا لقمان... بهلول یا زندان... رندان یا مستان...
بس به دو پنج کنم واژهها را؟ دو مشت گرهکرده یکی سرسپرده مستان و دیگری سرسپرده رندان؟ آخور جبر یا شهود خفته در دل شب... کار ما در تاریکی یا کارمای تاریکی... روشن شو به دیدگان اهل اندیشه...
این آبهای زلال و بوی تند فرش ایرانی خیس از تهاجم آسمان و ما عرشطلبان فرشنشین... هی سهو چه میکنی با خودت و این واژهها؟ هی سهو چه میکنی...
جلالالدین قلم سرید سمت سهو و صد دفتر سیاه کرد و تو همان که نوشتی را هم نخواندی... عنوان هذیان است و هذیان کلام سهو...
شر شور شوراها را به شمس مصلوب میکنند این جماعت که به خشم آسمانی هرچند کوتاه تعطیل میشوند... همینقدر بیاصول مینویسم؛ یله رها رعبانگیز برای وسواسمسلکان... این لعنتی دهان مرا سرویس کرده و عدهای دیگر پزش را میدهند...
همین چسبناکی مطلق را میگویم؛ ضبط کنند حالا صدا را؛ اصلا شنود بگذارند... من همان که اینجا میگویم را هم اینجا میگویم... یکی عیان و یکی رایان است اینجا..
همینقدر بداهه؛ همینقدر بی غلوغش قرقرهی نخسوز شده را بخیه می زنند به پیکر خیاطی... همین واژههای مترصد به طغیان را میبینی؟ تمام داراییام است...
تکرار میکنم عنوان هذیان است... خب داشتم میگفتم؛ بهواقع نمیگفتم؛ مینوشتم؛ یعنی مینویسم... یکمشت بیسروپا دست از سر عامترین واژهها هم برنمیدارند...
مسخره است؛ مسخره... همین ربودن آرامش از لایههای پنهان ذهن را میگویم؛ ما هر چه تنش داشتیم هم همیشه همهمهها را حول محور حال حادث به هجوم آرامش میکردیم؛ ولی دیگه کفگیرش به دیگته رسیده قربانت شوم... شوم شوم یا شوم فرخنده... این هم یک هذیان دیگر...
پیش رو به قصد انهدام؛ حتی اگر نبود هدفی برایش... این مسیر پر است از نامرئیهای مترصد به شر... اما من اما من اما من که بود که کمک نرسید از عالم واقع و غیب شد ناجیاش در بحرانها...
من که رد خط بطلان سرخ فسفری را بر پیکر آن آبی منحوس بارها دیدم؛ من که تمنای خیال چشمانم را خیس کرد... من که بودم، در کنار بیکسی خود...
چرا؟ چرا هیچ مدعی همراهی تا ابدی نبود ابدی؟ چرا میخواهند شمس ثانی را از مولانای زمان بربایند این تنگنظران مست قدرت؟
هیچ من هیچ تو هیچ ما... کمان خسته از خمودگی روزگار و گاف حاکم در حکم بینیاز از ترازو... این کوردلان چه میدانند از خدایی که ما معتقد به آن هستیم؟
لژنمنشهایی که قرآن میخوانند به از مراجع و مراجعی که به گفتهی پسرعمو ممکن است نفوذی باشند...
این حرفها هزینه دارد؛ این حرفها هزینه دارد...
من به رقص دچارم؛ به همین آهنگهای هیپهاپ و حرکت دستهای منظم با خوانش رپکن بنگر... من تمام زخمهای این پیکره را حمل میکنم...
همین است که رندوم میکوبم سگک کمربند را به پشتم و نقش پیروزی به خون حاصل میشود؛ این هنر شاید برایم پول نیاورد ولی نان رساند به جمع کثیری از خلقالله؛ حتی آدمفروشها... من هم آدمفروشم اگر اطلاعاتی از یک فاسد اقتصادی به دست بیاورم...
من هم همدست قدرتم اگر اهداف قدرت و من در یک راستا باشد؛ آنسوی مرزها میناستریمترینها با زیرزمینیترینها همکاری میکنند و اینجا ملتی که در به در بهدنبال آزادی میگردند سهمگینتر از حاکمیت بهدنبال محاکمهی آنانی هستند به چکش زبان که همسو با آنان نیست دیدگاهشان...
تو حال میان این ماجراها حرف از منطق میزنی؛ گور پدر منطق و فلسفه و کلام حتی... ما لالهای لولیده میان دشت لالهها بیزار از آنان که تمام هدفشان در زندگی لول شدن و لولیدن میان لاسمنشان است پیکر کاغذ را میدریم تا آنچه باید را بیرحمانه خلق کنیم...