جان پای هنری گذاشتم که نه پولساز بود؛ نه دوای دردهای جسمی شد... اندکی ریش سفید و جوگندمی که نان هم نیاورد... سوپ جو میخواهد دلم؛ میشود بدون اجزای بدن انواع موجودات زندهی گامبردار آن را طبخید یا خیر؟ نمیدانم... آشپز خوبی نیستم...
آشپزخانه همیشه منطقه ممنوعه آشپزی بود برای من؛ مادری که بهسان فرماندهان نظامی پاسداری میکرد از آن البته اخیراً پس تاکید مکرر من کمی کوتاه آمد...
شن بر چشم آنکه گفت گیاهخواری شیطانی است؛ راستش را بخواهید دارم خودم را نفرین میکنم... سهو قلم دارد به کجا میلغزد؟ کیست آن خیانکار در شام آخر؟
- باز این فکرهای وسواسی به سراغت آمده؟
- موسم پاییز است و پشتبام خیس وسواسها...