من به رقص دچارم؛ به همین آهنگهای هیپهاپ و حرکت دستهای منظم با خوانش رپکن بنگر... من تمام زخمهای این پیکره را حمل میکنم...
همین است که رندوم میکوبم سگک کمربند را به پشتم و نقش پیروزی به خون حاصل میشود؛ این هنر شاید برایم پول نیاورد ولی نان رساند به جمع کثیری از خلقالله؛ حتی آدمفروشها... من هم آدمفروشم اگر اطلاعاتی از یک فاسد اقتصادی به دست بیاورم...
من هم همدست قدرتم اگر اهداف قدرت و من در یک راستا باشد؛ آنسوی مرزها میناستریمترینها با زیرزمینیترینها همکاری میکنند و اینجا ملتی که در به در بهدنبال آزادی میگردند سهمگینتر از حاکمیت بهدنبال محاکمهی آنانی هستند به چکش زبان که همسو با آنان نیست دیدگاهشان...
تو حال میان این ماجراها حرف از منطق میزنی؛ گور پدر منطق و فلسفه و کلام حتی... ما لالهای لولیده میان دشت لالهها بیزار از آنان که تمام هدفشان در زندگی لول شدن و لولیدن میان لاسمنشان است پیکر کاغذ را میدریم تا آنچه باید را بیرحمانه خلق کنیم...