گفتم عریان شو؛ دستت سمت دکمههای پیراهن رفت...
رو برگردانم و گفتم: حجاب روح کنار بزن بانو؛ سهوِ پی حل شدن در بنیان وجودت را با گوشت و پوست و استخوان چه کار؟
گفتی: نمیشود عریان تام شد برای غریبهای که حتی در این تاریکی چهرهاش نمایان نیست...
شک بردم به تو؛ بو کشیدم فضا را... سم حل شده سرم را سنگین کرد... کمی نشئهی سم و کمی نشئه حضور حجمی که در پیکر یار ظاهر شد...
نزدیک شدی دست به سمتم دراز کردی؛ دستت را گرفتم؛ یخ بود بهسان سنگی در کوهستانهای اقلیم...
آمدی به حال متن و گفتی: اقلیم؟ کدامش؟ سهو به خودت بیا... اینجا عالم هنر است...
حتی نمیدانم دو پر پارههای جملههای پایانی را من گفتم یا او... یکی شده بودیم و ممکن نبود تشخیص... خیس بودم از عرق شهو یا شرم... برق چشم شهود پنهان بود که من را به خود آورد... دویدم... سمت بینهایت دویدم و هنوز هم دارم میدوم...