چون منی سخت تکرار میشود در هنر و تو همچنان مقاومت میکنی در مقابل جانسپردن به جریان سیال هنری که از جریان سیال ذهن سهو متولد میشود...
روزگاری آثارم فرزندانم بودند و امروز تکتک واژهها را چون مادری دلسوز دوست میدارم... اه سهو؛ چقدر مصرانه اصول به زبالهدان میاندازی...
ساختار پودر شد زیر این سهونویسیها... اندکی متعهد به فرم باش؛ اندکی متعهد به اصول... اندکی بگذر از این سهو بودن... چه خبر است مرد؟
کجای سهونگاری تو بوی حقیقت میدهد؟ رندانگی را غلاف کن و صاف بکوب حقیقت را در صورت حاکم... این دو پهلوی کلام مصلوب به ابهام کردن آخر سر کار دست هنرت میدهد؛ تکلیفت را با خودت و قلمت روشن کن...
روشن میکند سیگاری سهو و گام برمیدارد...
ماشین پلیس از پشت سر میرسد... سهو مشغول مکالمه... نیمجوابی به پلیس و نیمجوابی به شخص پشت تلفن... سرباز از ماشین پیاده میشود و میگوید رئیس با تو سخن میگوید... هیچ ندارم جز سیگار در جیبهایم سرکار؛ میپرسد فقط سیگار؟ و منی که حتی نمیدانم در این مکان و موقعیت اصلاً چه چیزی ممکن است در جیب یک معتاد باشد... سرکار پس از پاسخ قاطع من بیخیال جیب و تفتیش میشود... موقع رفتن گفتم نگشتی... خندید و با شوخطبعی گفت برو...
بازگردیم به این لحظه؛ لحظهای ننویس سهو امان بده ببینم این متن قرار است ما را به کجا ببرد... شمس ثانی اما همان بود که بود؛ که بود؟
اندیشه بود امکان بود برهان بود... و آری اینبار منهای هذیان بود...