رقص رنگها بر پیکر دیوار، پس از اولین هجوم نقاش به آن، شاید به آنی، آنی که آتیه را مصلوب به دورستان کرده، بچسباند به کنج شب...
بس کن سهو! اینهمه پیچیدهنویسی به چه سبب، مرد؟ کجای ترازوی عدالت، منقش به هذیان بوده که تو از هذیاننویسیهای مترصد به انهدام شر دست نمیکشی؟
عدلیه، عدلیه است و اینجا وبلاگ من؛ مگر من برای قضات اینگون مینویسم که تو خرده میگیری؟ اصلاً گیرم برای یک قاضی، هذیانوار آنچه باید را نوشتم؛ اصلاً بر فرض، بنا بر حفظ محرمانگی؛ تو مگر شک داری به حقیقت پنهان میان همین واژههای مکتوم؟
تو خود خوب میدانی من چه میگویم... اگر مرد میدانی، برخیز به تفسیر، بدون رأی شخصی... از این غرها چه حاصل میشود، جز خرداعصابیِ ما...
روی خاک آجر شده و نان خاک شده و شمس کور شده و روز بینور شده رسم کن بت خاموش مرگ را که به یاد میآوریمش هر دم...
در متون دینی آمده که مرگ را بسیار یاد کنید؛ ایرانی مگر اصلاً لازم است بخواهد یاد کند مرگ را وقتی هر دم هزار بار میمیرد و زنده میشود از استرس؟
سیاهنمایی نیست این؛ که یکنما از ایرانی بودن و حتی غیرایرانی بودن و زیستن در ایران است... تجربههای ما به این نیمهکارکردنهای نیمهراهروهای بیسالن سالمند تکیه بر مسند قدرت زده گره خورده...
حال ما نقد کردیم و مسئول گفت: کره با عسل خورده هر که نقد کرده؛ ما بهترین تصمیمها را میگیریم... هر که راضی نباشد را هم میگیریم؛ دستگیری از نیازمندان را عرض میکنم آقا...
راست میگوید دیگر جناب مسئول؛ چرا همیشه کج میفهمید سخنان این عزیزان خدوم را؟ اصلاً استخوان شکستهی خلقالله زیر بار فشار تصمیمات اشتباه چه اهمیتی دارد؟ شیشههای دفترهای حضرات سلامت باشد به حق این اشکهای آغشته به خون...
راستی دلار چند است؟ ما که حالیمان نمیشود این بازیهای اقتصادی و سیاسی؛ ولی خب یک حالی میشویم وقتی نیمنگاهی به سفره میاندازیم و نیمگوشی به رادیو میسپاریم... پاییز سراسیمه دارد میآید... مهم نیست حالا که چه همراهش خواهد آورد...
بغض شب از دست اهالی روز و ورز دادن چانههای خمیر شده به این وضعیت و بزم خیال و شاطری که عرق از پیشانی با شرم پاک میکند...
رها کنید اصلمطلب را سلب امتیاز عقلانیت از صحنه خودش هزینهها دارد؛ مثلا تصور کنید کسی را که زندگیاش به باد رفته و خود را غرق الکل میکند؛ قطعاً حالش بهتر از کسی است که هوشیار مینگرد ویرانی زندگی خویش را...
به ترویج نگفتم؛ کنایه زدم؛ ولی خب داد به دست ما تقدیر اندیشه را؛ شما اگر قرار است همچنان بهرسم دیوانگان عمل کنید به خودتان مربوط است؛ اما در مسلک و مرام ما هوشیاری و بدبخت دانستن بهتر از مستی و توهم خوشبختی است...
پایان مجموعه پسافرجام...
هی دونالد؛ خبر بدی دارم برایت: مرگ سختی را تجربه خواهی کرد... نه اشتباه نکن؛ نهتنها نفرین ما که نفرین تمام مادرهای مسیحی سربازان آمریکایی پشت سرت خواهد بود... این ناآگاهها که مطلع نیستند را رها کن؛ من خوب میدانم بسیاری از کهنهسربازان آمریکایی اگر دستشان به تو برسد شلوار از پای تو در خواهند آورد...
سیاست و جناح و حزب را رها کن؛ بیا به تو نشان دهم روزهایی را که همپیمانان خودت هم حاضر نیستند لحظهای کنار تو قرار بگیرند و اگر ببیندت حالت تهوع میگیرند از بوی تعفن بدنت...
و اما آن روزی که وقت رفتنت برسد؛ تمام زندگیات را بفروشی و بخواهی یک روز بیشتر زندگی کنی هم بیلآخ اجل معلق را دریافت خواهی کرد...
زندگی که بند هیچ است را برای چه آغشته به این اعمال کردی؟ فرض من این است که هنوز به اندازه بال مگسی هم شده انسانیت در تو زنده است...
تو اصلاً هیچ؛ این دیوانگانی که توی مطرود میان حقجویان در همان خاک پهناور ایالات متحده را راه نجات میبینند را کجای دلم بگذارم؟
این قلم چرخاندنِ شرافتمندانه، که راوی را چند قدم از آنچه بود دور کرد و به آن تهاجمِ درست و بهجا که برای من ارزشمند است، نزدیکتر کرد...
آنچه انتظار میرود، همین تغییرهای کوچک و تدریجیست؛ قدمهایی که در نهایت میتواند از یک هنرمندِ گنگستردوست، یک چریکِ فرهنگی بسازد...
چنین اقداماتی برای من بسیار ارزشمند است و انسانی که برای برداشتن چنین گامهایی پیشقدم میشود نیز برایم شایستهی احترام است...
گذشتهی افراد مهم نیست؛ آنچه اهمیت دارد، قدمیست که امروز در مسیر نجات مخاطبان خود و، در نگاهی بزرگتر، جامعه برمیدارند...
احدی از ما پسرِ پیغمبر نیست؛ شرافتِ یک انسان آنجایی آشکار میشود که وقتی اشتباه خود را فهمید، دیگر برایش مهم نباشد چه چیزی را از دست میدهد و برای جبران آن اقدام کند...
به تعبیر عامیانه، «گاماسگاماس» پیش رفتن هم اهمیت بسیاری دارد؛ اینکه بتوانند آنچه را خراب شده، با دقت، آرامش و هوشمندی، قدمبهقدم ترمیم کنند...
همین مسیر را با قدمهای محکم و استوار پیش برو برادر عزیزم؛ درود بر شرافتت مرد... این اقدام اقدام بزرگی بود...
عبور از لبهی زبر حیات در این بعد از هستی که اسیرش هستیم مانند خندیدن در حالی است که در جهنم سوزانِ وعدهدادهشده، داریم کباب میشویم...
قسم به روح پاک مبارزان راه انسانیت و آزادی که به دست دژخیمان عالم خودکشی شدند؛ باید گریست و در محفل عشاق راندهشده از درگاه هنر به سوگ نشست و ضجه زدن ادبیات را نظاره کرد و پیراهن چاک داد و لطمه به صورت زد و فریاد برآورد که این چه بزم شومی است که تمامیتخواهان دنیا برای بشر ضعیف و آسیبپذیر تدارک دیدهاند...
زندگی برای آنکه سکوت و اندیشهاش زودبهزود باهم همبستر میشوند آنقدرها صاف و ساده و آسان نیست. پیچیدگیهای ذهنی و افکار ازهمگسیخته آنهم وقتی با چند اختلال روانی درگیر هستی، باعث کشیده شدن رُس روحت شده و تو را بدجور در مضیقه قرار میدهد؛ آنوقت است که دوست داری کلهی کسانی که با زدن برچسب داشتن اختلالها و بیماریها به خود قصد خاص جلوه دادن خویش را دارند را از جا بکنی...
وقتی فشار در ناحیهی سرم زیاد میشود و هرلحظه فکر میکنم الآن است که مغزم متلاشی شود؛ چارهای جز پناه آوردن به این صفحهکلید سادهی پنجدلاری ندارم.
پس مینویسم، مینویسم و مینویسم تا راهی باشد برای حفظ تعادل روانیام...