این یه امر کاملاً عادیه که ما بهعنوان جوان ایرانی حق داریم یه زندگی نرمال داشته باشیم؛ تو دانشگاههای درست و درمون در کشور خودمون درس بخونیم؛ بتونیم اگر دلمون میخواد سروقت ازدواج کنیم؛ بچهدار بشیم؛ شغل مورد علاقهمون رو در یک بازار کاملاً آزاد داشته باشیم و برپایه تلاشی که میکنیم و حالا هوش و دانش و هنرمون به نتیجه دلخواه برسیم... سروقت هم تفریحمون رو داشته باشیم؛ بتونیم سفر بریم؛ خوراک خوب بخوریم و پوشاک خوب بپوشیم... کیفیت زندگیمون در یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیا از نظر منابع طبیعی بالا باشه و مسکن و ماشین و ... هم که یه چیز کاملاً عادیه که الآن داره تبدیل به افسانه میشه... این حق ماست و ازمون دریغ شده... اینکه توی این زندگی در اوج جوانی همه جانباز اعصاب و روان هستیم؛ تنها دلیلش سخت بودن شرایط و این فشارهاست... مراجعه به تراپیست و روانپزشک چیز بدی نیست و اگر کسی نیاز داره باید اقدام کنه ولی باور کنید بیشتر افرادی که داروهای اعصاب مصرف میکنن و یا به تراپیست مراجعه میکنن اصلاً بهطور ذاتی بیمار نیستن و حتی شاید در خاندانشون هم موردی نبوده که بگیم ارثیه؛ بلکه شرایط و فشارها دلیل این مسئله هست... فقط هم نمیشه یقه یه جریان رو گرفت... ما با یه ساختار معیوب مواجهیم که هر چیزی در این ساختار قرار بگیره عملاً به فنا میره... معضلات فرهنگی هم اضافه کنید به ماجرا و ببینید با چه فاجعهای طرفیم... سالها حنجره پاره کردیم و هیچ گوش شنوایی نبود هیچ خودمونم تو دردسر انداختیم بارها بابت این زبان سرخ و انگار سر سبزمون به تنمون زیادی میکرد... ولی من فکر میکنم هنرمندی که غر میزنه و عصبانیه و داد و بیداد میکنه تا بگه این شرایط طبیعی نیست صد هیچ از هنرمندی که میخواد اثرش نقش افیون رو بازی کنه و صرفاً برای سرگرمیه و پرت کردن حواسها؛ جلو هست... من قبلاً برای هنرمند و حتی خود هنر رسالت قائل بودم... اما امروز هنر رو برای خود خود هنر میبینم؛ ولی همچنان نمیتونم بگم دغدغه نداشتن هنرمند برام یه چیز عادیه... هنرمند پیشوا و راهنما و هادی نیست؛ ولی میتونه باشه... هرچند من ترجیح میدم با هذیان خطاب کردن آثارم سلب مسئولیت کنم از خودم؛ چون هرچی بیشتر میخونم بیشتر میفهمم که هیچی نمیدونم و عملاً نمیدانم درستترین پاسخ برای هر سوالیه... من همیشه میگم شما خودتون سهمتون رو از اثر بردارید؛ چون من خودم پر از نقص و اشکالم... اگر هنرمند هم هستید من نمیگم هنردرمانی همیشه جوابه ولی شاید مثل من اگه به علایقتون بپردازید خیلی حالتون بهتر باشه و در اوج بیماری جسمی بتونید روحیه خودتون رو بالا نگه دارید... بداهه نوشتم و منسجم نیست متن... فقط فکرامو نوشتم...
هدایت رنجهاش رو فریاد میزد بین جماعتی که کر بودن و غرق در انواع ابتذال؛ حتی به اصطلاح روشنفکرها و افراد پیشروی زمان خودش هم در مفاهیم آکادمیک غرق بودن و اصلاً نمیفهمیدن صادق چی میگه... ته داستان هم با پایان دادن زندگیش باز کسی ذرهای از رنجش رو نفهمید... هدایت نه بهخاطر تبحر در ادبیات بلکه بهخاطر اینکه فهمیده بود چه خبره و تا حدودی شهامت این رو داشت در آثارش بگه چه خبره برام عزیز و محترمه... اگه روزی پام برسه به پر-لاشز مزارش رو میبوسم...
من از خودت؛ خدات؛ خونوادهت، اون خرما که فرستادی و فکر کردم قصدت تهدیده؛ خمیر زیر دست نونوا؛ خمیازههای پیرمرد نقاش موقع کار اونم توی اون سن که کمرش خمیده شده؛ خشم، خون، خاک، خروش فاقد منطق معترضنماها، از پلیس خوب و بد، از قاضیالقضات شهر، از رئیسجمهور و رهبر و شاه و شیخ و حتی خودم که اینها رو نوشتم با تمام وجودم شاکیم...

نور مهر دوست یا آتش انتقام دشمن توفیری نمیکند؛ من آن پروانهی نحیف مبتلا به میگرن هستم که بالاخره خواهم سوخت؛ زیرا تو هر از گاهی بهرسم کینه تصمیم میگیری باران رحمتت را در این آسمان بیکسی از من دریغ کنی... حتی آنگاه که میدانی بیش از هر زمانی به حضورت نیاز دارم... هذیان بهرسم دو جایگاه دو رسم تازه و راه و دو شک و دو اعتماد و دو چوب و دو چرخ و دو ظن بد به تابلوهای انبار شده در اتاقم... گاهی هم متصور باش آنقدر گرمای حضورت زیاد است که از ترس سوختن از تو میگریزم... راستی؛ اعداد دیگر مرا نمیترسانند... درضمن این متن را هم به خودت بگیر...
الان ببینید وبلاگم رو توش یه برف یواشی میاد... نمیدونم یهو دلم خواست اینطوری باشه...




