و تبعید به میان دو کوه میشوید بهسان اربابان غیرارگانیکتان شما ملاعین خفته روی گنج کثیف... حیف دو ابروی ما که بخواهد برای شما چرکزادگان متعفن خم بشود... از ما فاصله بگیرید که ذات پاک ما با این کثافتکاریهای شما سر خوشی ندارد... لعنت به اصل و فرع هر کسی که برای به دردسر انداختن و یا آسیب زدن به کسی به جادو و طلسم متوسل میشود؛ حتی اگر چنین چیزهایی و وجودشان خرافات باشد... زیرا ذات عمل خبر از کثافت بودن عامل میدهد و حالبههمزنترینهایید شما موجودات پست و رزل و کینهتوز و ملعون... تف به افعالتان و تف به هر آنکس که اولین بار چنین اعمال شنیعی را به شما یاد داد... به رو در آتش بیفتید هم کمتان است کثافتها... شاید کوه به کوه برسد ولی ما هرگز نمیخواهیم روزی در دریوزگی و پفیوز بودن حتی به هزاران کیلومتری شما نزدیک باشیم... گورتان را از این سرزمین مقدس در عالم خیال ما گم کنید که شیطان شاگرد شبهای کثیف شماست...
اگر به زنی که بزرگم کرده هم شک دارم کار شماست؛ اگر حتی در این لحظه مادر خطابش نمیکنم هم کار شماست... اگر نمیتوانم به عزیزترین کسانم هم اعتماد کنم کار شماست... این استرس این وهم این درد جسم و روح این تشویش این شک به آنکه حتی دست دوستی دراز میکند کار شماست... ترس از تماس تلفنی خطوط ناشناس، ترس از صدای موتور، ترس از نیروهای نظامی، ترس از اوباش، ترس از خودی و ناخودی و نخودی کار شماست... ترس از جهنم و حتی بهشت... ترس از هرچیزی حتی مرگ کار شماست... ترس از زندگی کردن کار شماست... توهم پرستو بودن تمام دخترانی که سمتم میآیند... شک به شنود، شک به ضبط صدا، ترس از پیامها، ترس از تکنولوژی کار شماست... ترس از همه چیز کار شماست... ترس از دکترها و وهم آدم شما بودن کار شماست... این جیب خالی، این گرفتار بودن، این نخوردن دخل به خرج برای ما حلالخوران... این رنج بی پایان کار شماست... این تنها یک کارت ملی بودن هنرمند... این ادعای تا ابد کنارت بودن آدمها و فرار در اویل مشکل کار شماست... اما خب این هذیاننویسیهای مترصد به خودشناسی هم کار شماست... تهدید خودم جلوی آینه کار شماست... این جانباز اعصاب و روان بودن ما؛ این لرز ممتد در سکون شب و هر چه رخ میدهد در زندگی ما کار شماست... مرگ بر وجودتان که ما را در اوج جوانی به این روز انداختهاید... خدا ذلیلتان کند در منحنی تکرار طوری که ترکش این حادثه تا هفت نسلتان را به خفت و خوار بکشاند... آری؛ با تک تک سلولهایم به شما نفرت میورزم...
خواب خوش خرافاتیهایی که فکر میکنند وقتی بدل میزنند اعمال شیطانی خود را به عرفان و سیر و سلوک معنوی و گام برداشتن در طریق حق راه نجاتی برایشان خواهد بود در روز مشخص... اما گمراهی گمراهی است چه به آن آگاه باشی چه نباشی... فقط شاید در حقتان لطف شود و تخفیف قائل شوند اگر نادان باشید؛ اما باز از بار مسئولیتتان در حق خلقالله کم نمیکند این نادانی... فکر میکنم هر کسی آنقدر عقلش برسد ممکن نیست برگزیدهی خدا باشد... از وهم و خوابزدگی رها شوید که امور خلق به خواب و خیال ربطی ندارد... شاید در عالم هنر بتوانید موفق شوید؛ ولی جز آن نهایتاً رئیس یا عضوی از یک فرقهی انحرافی خواهید بود...
چهرهی زرد رنگپریدهام را نظاره کرد و گفت: طلسم مرگ برایت بستهاند؛ تو به چه طلسمی چنگ انداختهای که هنوز زندهای؟ گفتم: طلسم نیست؛ دعای خیر مظلومان است که نگهدار من میان این باران بلاست... بلانسبت حقجویان اگر میدانستم موضوع دیدار پرداختن به حال جسمی و روحی من است و با آنکه به جادو مشغول است میخواهیم دیدار داشته باشیم هرگز با این دوستم همراه نمیشدم؛ که رو نمیاندازم برای حل مشکلات جز بر خدا... آرامش شب و انتظار برای چهار ساعت تا صبح وقتی تا ساعت صفر قرق شده خانه توسط اصوات دشمن... مرگ بر ستمگران در تمام عالم امکان... خفه شدهام زیر فشارهای دشمن که با تمام ابزارهایش به سراغم آمده... من یک هنرمند تنها با یک حکم تا ابد و آنسوی ماجرا جهانی از اوباش و حقوقدان و پلیس و قاضی فاسد ولی خب خیالی نیست وقتی فریاد اعتراضم به گوش حاکم رسیده... بازی در زمین غلط ممکن نیست برای آنکه قائل به زمان و مکان نیست... بچرخید تا بچرخیم دور این آتش مطلق شر که ترسی نیست جز از ناظر مطلق... تا بندندان مسلحید؟ تورقی به تاریخ بنما؛ جدم پشتش هنگام جنگ عریان از ادوات دفاعی بود... دشمن که جای خود دارد؛ ضدفرهنگ دشمن آسیبی وارد کرده که حاصلش هر شب جلویم رژه میرود... جهانتان متلاشی بیبتههای پفیوز که انسانها را به چاه میاندازید با مخدر و الکل و این قبیل آشغالها... مرگ بر اصل و فرعتان تا قیامت... باران بلا بر زندگیتان ارزانی باد و باد هدیه به ما و طوفان بر کسب و کار و زندگی و هرچه به شما ربط دارد...
سهو - امضا با خون
متاسفانه حوالی ساعت ۳ دیشب یکم حالم دوباره بد شد و تا بعد از ظهر خوابیدم... هنوز هم خوب نیستم زیاد... دیشب اینترنت هم اختلال داشت و یکم سخت شد پست کردن متنها چون بداهه مینوشتم همینجا... نتیجتاً امشب از ساعت ۲۳ دوباره تا جایی که نت و حال جسمی همراهی کنه ادامه مجموعه چکآن رو مینویسم و منتشر میکنم در وبلاگ...
پویش پاپوشدوزان دغلباز پر دوز و کلک بهمنظور دم تکان دادن برای اربابان بیگانه خود، خودش بحث عریض و طویلی است که صد طومار سیاه میکند؛ ولی خب باکی نیست از شغالها چون اگر به گورستان هم سلام بدهیم به حق تن به خاک سپردهایم؛ پس تحریک نکنید ذهن مخدوش من را که به جدم سوگند اگر آن رگ هاشمی رو بشود برادران نوپو قرآن به دست و با قسم و آیه باید برای کنترل این غضب وارد عمل بشوند...
در این جادههای پر پیچ و خم خیال میخزد چشمی به سوی تو تا تریاک در دیده کنی و دود و دم به ترس و لرز کرده خمار خواب خمیازهی خیال را به افیون بوسهای از این خانه خراب کن ببازی... بوسه بر گردن و گردن طالب گیوتین... روتین روز در کاسه و تو شبزندهدار اول میان تمام این ملاعین هستی... هیچ خیالی نیست اگر به بیخیالی بزنی خودت را... بالاخره ما هم میدانیم که اگر انسان خودش را به بیخیالی نزند در این برههی شوم دیوانه میشود و ورطهی هولناک واقعیت تنها عامل مرعوبکننده برای آن رویادوستی است که میخواهد تا قیامت در خیال هر چند خام خود و رسیدن به آن عشق مجازی بماند... سینههای فشرده در پیراهنی که دکمههایش رو به باز شدن هستند و تشبیه آنها به کوه توسط شاعر خوش ذوق... کوه یک چیز است و هرم یه چیز جانم...
دانشجوی بیدانش تکروی بی تکاور تاندون در رفته در تکاپوی پر کردن جیب با حق مظلومین... دو سوی کلام به رقص واژهها سوگند یاد میکنند و بهقول یکی از پسرعموهایم حق گرفتنی است و بهقول پسرعموی دیگرم آنچه از ما ستانده شده را باز پس میگیریم؛ نشد؟ بهزور میستانیم... نشد؟ به همان میزان بر ظالمان خسارت وارد میکنیم تا هیچ گردنکشی باقی نماند که جرئت این را پیدا کند بنا بر جیب پر پولش به مظلومی ستم کند و جراحت بیشتر و هویت اقتصادیاش وارد کند... و اما ما مستضعف نیستیم؛ ما موظفیم برادر موظف...








