در رود خیال شستم اندیشهام را و سنگینی صورت از اشکهای پاکنشدهام از چهرهی داغان و سرخم را حتی شخص آنطرف میز حس کرد... و اما رسمالخط عدالت بر پیکر کوه عشق تراشیده میشود آنگاه که طلوع کند خورشید حقیقت و بتاباند نورش را بر گسترهی این دشت پر از پروانههای بنفش... الآن اما خب صدای حشرات به گوش میرسد و برگهای خشک پاییزی هنوز کوچ نکردهاند...
حال جسمی منو نپرسید؛ جواب خوبی؟ همیشه نه هست... من با این پیگیر بودن دائمی بیشتر اذیت میشم... چون خود این نه گفتن، پرسشهای بعدی رو در پی داره و پاسخ دادن از توان من خارجه... خودمم یادم بخواد بره بیماری رو باز یکی میپرسه؛ هی یادم میاد... اینکه دو سال هم مخفی کردم دلیلش همین بود... نپرسید؛ نترسید میدونم به فکرم هستید و فکر نمیکنم بیتفاوت هستید... ❤️
میان برف و آجرها میروید حدیث صلح در وهم جنگجوها...
بیش از چشمها، لازم است گوشهایت را تیز کنی و ندای حقطلبان را بشنوی و در مسیر احقاق حق گام برداری... آن روز که آن ابرندا بهگوش برسد دیگر سجده بر آدم هم بهعنوان توبهی ابلیس پذیرفته نمیشود...

