متاسفانه حوالی ساعت ۳ دیشب یکم حالم دوباره بد شد و تا بعد از ظهر خوابیدم... هنوز هم خوب نیستم زیاد... دیشب اینترنت هم اختلال داشت و یکم سخت شد پست کردن متنها چون بداهه مینوشتم همینجا... نتیجتاً امشب از ساعت ۲۳ دوباره تا جایی که نت و حال جسمی همراهی کنه ادامه مجموعه چکآن رو مینویسم و منتشر میکنم در وبلاگ...
پویش پاپوشدوزان دغلباز پر دوز و کلک بهمنظور دم تکان دادن برای اربابان بیگانه خود، خودش بحث عریض و طویلی است که صد طومار سیاه میکند؛ ولی خب باکی نیست از شغالها چون اگر به گورستان هم سلام بدهیم به حق تن به خاک سپردهایم؛ پس تحریک نکنید ذهن مخدوش من را که به جدم سوگند اگر آن رگ هاشمی رو بشود برادران نوپو قرآن به دست و با قسم و آیه باید برای کنترل این غضب وارد عمل بشوند...
در این جادههای پر پیچ و خم خیال میخزد چشمی به سوی تو تا تریاک در دیده کنی و دود و دم به ترس و لرز کرده خمار خواب خمیازهی خیال را به افیون بوسهای از این خانه خراب کن ببازی... بوسه بر گردن و گردن طالب گیوتین... روتین روز در کاسه و تو شبزندهدار اول میان تمام این ملاعین هستی... هیچ خیالی نیست اگر به بیخیالی بزنی خودت را... بالاخره ما هم میدانیم که اگر انسان خودش را به بیخیالی نزند در این برههی شوم دیوانه میشود و ورطهی هولناک واقعیت تنها عامل مرعوبکننده برای آن رویادوستی است که میخواهد تا قیامت در خیال هر چند خام خود و رسیدن به آن عشق مجازی بماند... سینههای فشرده در پیراهنی که دکمههایش رو به باز شدن هستند و تشبیه آنها به کوه توسط شاعر خوش ذوق... کوه یک چیز است و هرم یه چیز جانم...
دانشجوی بیدانش تکروی بی تکاور تاندون در رفته در تکاپوی پر کردن جیب با حق مظلومین... دو سوی کلام به رقص واژهها سوگند یاد میکنند و بهقول یکی از پسرعموهایم حق گرفتنی است و بهقول پسرعموی دیگرم آنچه از ما ستانده شده را باز پس میگیریم؛ نشد؟ بهزور میستانیم... نشد؟ به همان میزان بر ظالمان خسارت وارد میکنیم تا هیچ گردنکشی باقی نماند که جرئت این را پیدا کند بنا بر جیب پر پولش به مظلومی ستم کند و جراحت بیشتر و هویت اقتصادیاش وارد کند... و اما ما مستضعف نیستیم؛ ما موظفیم برادر موظف...
بافت بر پیکر شب هذیانهایش را بهسان قالی دستباف ایرانی که پشت هنرمندان پاریسنشین هم در میآیند... بالا خواه اساتید باشند خواه بیسوادان چپاولگر این پایین و روی فرش خیال همه چیز مرتب و منظم است و نیاز نیست کسی از کسی آتو بگیرد؛ زیرا همه چیز حول محور مهر و وفا میچرخد... میدانم برای تو که در مقابل خانوادهات هم به دنبال منافع شخصی هستی این حرفها غیرممکن بهنظر میرسد... تو را با آن آینهی غبارآلود قدی ته انباری تنها میگذارم؛ شاید با خود در آینه به خود بیایی... نیامدی هم خیالی نیست؛ بهوقتش با ترازوی عدالت به خود میآورندت...
کارد بزنی مرکب میچکد از سهو؛ دوات پیکر اوست و تانکر خیال پر است از این مرکب که گر کواکب کور کرمیدند کاوش در کائنات را کوه به کوه برساند تا آدمی سد راه آدمی نشود و دو چشم در منحنی تکرار و ابروی تنگ آمده از تنگناها و شک به آنکه نباید به او شک کرد... خیالی نیست جز حجامت ساختاری تا فی خالدون قوانین... قضات دیگر باید پس از آن بیانات حواسشان را خوب جمع کنند... میفهمید که چه میگویم چهچههزنان فساد و رانت و سفارش و آشنا داشتن در پیکر دستگاه قضا... هیس؛ ما با کسی شوخی نداریم... و بدانید که مشرفیم به هرآنچه که باید... هیچ راه گریزی نیست برای گردنکشان و ظالمان وقتی از اینجا به بعد همه تحت نظریم...
تسلیم تلفن همراه به نگهبان دم در و قدمهای استوار زیر پای پلیسهای امنیت و اطلاعات... رعش فلسفه از حضور هنر در میان اهل اندیشه و خواب خوش حاکمان با مارش پیروزی خیالی... خشم دلواپسان از آنچه شکست در مذاکرات هم نام نهاده نشود، فریب خوردن از دشمن خطاب خواهد شد... و باز در آیندهای که مصونیت قضایی از دولتمردان برداشته شود طالب اعدام ایشان خواهند بود... راهکاری جز مرگ نیست آیا؟ نمیدانم؛ شاید بهتر است بگویم سوادش را ندارم... اما خوب میدانم در مورد آنچه به جان انسانها مرتبط است باید با احتیاط فراوان عمل کرد...
به رسم عشق میسوزد شمع خیال و من دو پهلو که هیچ صد پهلوی کلام را هم مصلوب به خیال کنم باز دو فرشتهی ناظر بر اعمال و افعالم میدانند چه در دل دارم و دلگرم سر سرد از خنکای بادی هستم که نمیشود به آن تیکه داد اما میشود از لطف حضورش بهره برد... شمس را فرا بخوان که حکم اندیشه همان است که جلالالدین گفته؛ همان جنون مترصد به کشف حقایق پنهان در زاویهی دید خوشفهمان...







