نسخه ۲.۱ وبلاگ سهو، بیشتر از آنکه یک وبلاگ معمولی باشد، یک موجودیت زنده است؛ چیزی که صرفاً مطالب را به شما نمایش نمیدهد، بلکه در طول حضورتان واکنش نشان میدهد، تغییر میکند و تجربهای متفاوت از یک وبلاگ ساده برایتان میسازد...
در این نسخه تلاش کردهام مرز میان «خواندن یک وبلاگ» و «حضور در یک فضا» کمی کمرنگتر شود؛ جایی که هر گوشهاش ممکن است چیزی برای کشف کردن داشته باشد و بعضی از قابلیتها تنها زمانی خودشان را نشان دهند که واقعاً در آن گشتوگذار کنید...
بهتر میدانم به جای آنکه تمام قابلیتهای نسخه ۲.۱ را اسپویل کنم، شما را دعوت کنم خودتان وارد سهو شوید، کمی بیشتر بمانید، اطراف را بگردید و چیزهایی را پیدا کنید که شاید در نگاه اول اصلاً متوجه حضورشان نشوید...
ممکن است بعضی چیزها را ببینید، بعضی چیزها را کشف کنید و بعضی قابلیتها را فقط با کمی کنجکاوی پیدا کنید...
این بار، سهو فقط جایی برای خواندن نیست؛ کمی در آن بمانید. کشفش کنید... ❤️
سهو؛ نسخه ۲.۱ یک وبلاگ معمولی نیست...
من به رقص دچارم؛ به همین آهنگهای هیپهاپ و حرکت دستهای منظم با خوانش رپکن بنگر... من تمام زخمهای این پیکره را حمل میکنم...
همین است که رندوم میکوبم سگک کمربند را به پشتم و نقش پیروزی به خون حاصل میشود؛ این هنر شاید برایم پول نیاورد ولی نان رساند به جمع کثیری از خلقالله؛ حتی آدمفروشها... من هم آدمفروشم اگر اطلاعاتی از یک فاسد اقتصادی به دست بیاورم...
من هم همدست قدرتم اگر اهداف قدرت و من در یک راستا باشد؛ آنسوی مرزها میناستریمترینها با زیرزمینیترینها همکاری میکنند و اینجا ملتی که در به در بهدنبال آزادی میگردند سهمگینتر از حاکمیت بهدنبال محاکمهی آنانی هستند به چکش زبان که همسو با آنان نیست دیدگاهشان...
تو حال میان این ماجراها حرف از منطق میزنی؛ گور پدر منطق و فلسفه و کلام حتی... ما لالهای لولیده میان دشت لالهها بیزار از آنان که تمام هدفشان در زندگی لول شدن و لولیدن میان لاسمنشان است پیکر کاغذ را میدریم تا آنچه باید را بیرحمانه خلق کنیم...
جان پای هنری گذاشتم که نه پولساز بود؛ نه دوای دردهای جسمی شد... اندکی ریش سفید و جوگندمی که نان هم نیاورد... سوپ جو میخواهد دلم؛ میشود بدون اجزای بدن انواع موجودات زندهی گامبردار آن را طبخید یا خیر؟ نمیدانم... آشپز خوبی نیستم...
آشپزخانه همیشه منطقه ممنوعه آشپزی بود برای من؛ مادری که بهسان فرماندهان نظامی پاسداری میکرد از آن البته اخیراً پس تاکید مکرر من کمی کوتاه آمد...
شن بر چشم آنکه گفت گیاهخواری شیطانی است؛ راستش را بخواهید دارم خودم را نفرین میکنم... سهو قلم دارد به کجا میلغزد؟ کیست آن خیانکار در شام آخر؟
- باز این فکرهای وسواسی به سراغت آمده؟
- موسم پاییز است و پشتبام خیس وسواسها...
هذیانهایم خط میزند منطقت را؛ زیرا در این وانفسای نفیس که رنج متخاصم را به بزرگترین پرفورمنس زنده دنیا تبدیل خواهد کرد؛ نمیبینی پایان خصم را...
تو مینویسی به اتکای آنچه زنده پنداشتن ابدی انسانهاست و من که میراثدار مرگ بهرسم نفرینم؛ میگویم: در آن فردا این و این و این و آن دیگری پشت پرده دیگر حضور ندارند که بخواهند به تحلیلهای منطقی تو جامعه حقیقت بپوشانند...
تحلیل میکنی یا در لفاف تحلیل مشاوره به دشمن میدهی را نمیدانم؛ اما آنچه مشخص است این است که یک موجود زنده حرصخور دغدغهمند اتمسفر حقیقی ایران را دارد برای دنیا مخابره میکند...
در گنجهی کتابهای مرتبط با روشهای نوین جاسوسی جای این افعال خالی نیست؛ نترس بهقطعیت نمیگویم که تو خدای ناکرده جاسوسی؛ بلکه دارم به تو هشدار میدهم حواست باشد که آنتن دارای گوشت و پوست و استخوان دشمن نباشی...
دشمنی که میتواند فکر تو را با قرائن بخواند دیگر فکر کن به زبان آوردههایت چه اشرافی برایش رقم میزند؛ حال فکر کنم تو پروتکل امنیتی و حفاظت کلام هم نمیدانی؛ وای از دهانلقهای کندذهن مثلاً خیرخواه...
شاید عاقلانهتر باشد که بگویم: در توهم خیرخواهی...
رقص رنگها بر پیکر دیوار، پس از اولین هجوم نقاش به آن، شاید به آنی، آنی که آتیه را مصلوب به دورستان کرده، بچسباند به کنج شب...
بس کن سهو! اینهمه پیچیدهنویسی به چه سبب، مرد؟ کجای ترازوی عدالت، منقش به هذیان بوده که تو از هذیاننویسیهای مترصد به انهدام شر دست نمیکشی؟
عدلیه، عدلیه است و اینجا وبلاگ من؛ مگر من برای قضات اینگون مینویسم که تو خرده میگیری؟ اصلاً گیرم برای یک قاضی، هذیانوار آنچه باید را نوشتم؛ اصلاً بر فرض، بنا بر حفظ محرمانگی؛ تو مگر شک داری به حقیقت پنهان میان همین واژههای مکتوم؟
تو خود خوب میدانی من چه میگویم... اگر مرد میدانی، برخیز به تفسیر، بدون رأی شخصی... از این غرها چه حاصل میشود، جز خرداعصابیِ ما...